زنده باد ومرده باد

چند وقته حس میکنم ایرانیها همه جوره افتادن به جون هم. همش از هم ایراد میگیرن، هر کس فکر میکنه کاری که میکنه درسته و سعی داره بگه شما اشتباه میکنی. این اشکال تو ایرانیها به خصوص دانشجوهائی که اومدن خارج از کشور غوغا میکنه. طرف فکر میکنه شاخ غول شکونده و اومده و انگار هم فقط اون بوده که apply کرده و از سد همه مشکلات گذشته و اگه خونوادش تشویقش میکنن و به به چه چه میکنن اینجا هم بقیه باید این کاروانجام بدن.
یه گروه به اسم child foundation تو آمریکا برای کمک به بچه های ایرانی هست و امروز یه خبر بود که سه نفر از این گروه متهم به پول شوئی شدن. فقط باید کامنتهارو دید که این ملتی که تا دیروز قربون صدقه گروه میرفت چه طور از اونور بوم افتادن. حالا هنوز دادگاه برگزار نشده و اونا هم گناهکار شناخته نشدن. تازه من فکر میکنم مشکل بحث فرستادن پول به ایران بوده و دور زدن تحریم ها.
حالا دیگه اخبار بالاترین و تو سر و کله زدن گروه های مختلف و حالا من تحریم میکنم و من نمیام و من میام و این چیزا بماند. خسته شدم از این همه زنده بادهاو مرده بادها.
پس نوشت: امروز دیدم حسابمو تو بالاترین بستن. حالا من سر پیازم یا تهش نمیدونم.

کریسمس

امروز یک روز برفی بود. دانشگاه دیروز بعد از ظهر تعطیل شد و امروز هم به دلیل سرمای هوا که ۱۷- درجه سانتیگراد بود بازم تعطیل شد. به پیشنهاد دوستان رفتیم برف بازی. آخرش حسابی یخ کردیم. خوب بود و خدا رو شکر خوش گذشت. حال و هوای کریسمس تقریبا همه جا هست و بچه ها از دور هم جمع شدن با خونواده هاشون صحبت میکنن. با شریک سر این مساله جر و بحث کردیم که کی بره کی بیاد و چه زمانی. آخر هم مثه اکثر مواقع من عصبانی شدم و قطع کردم چون دیگه کنترل کردن اعصابم داشت از دستم در میرفت. نزدیکای کریسمس دلم میخواد همش فیلمهای مربوط به کریسمس ببینم، مخصوصا مواقعی که دور بودن از هم اذیتم میکنه و میترسم جا بزنم و نتونم ادامه بدم. عشق تو این فیلمها و شاید داستانهای اکثرا تخیلیشون یه حس آرامش و عشق بهم میده.



برای اینکه بعدا یادم نره شمع و چای داغ و خرما و یه  بغض تو گلو خفه شده و آخرشم تماس تلفنی و حالا بلیط بگیر و بیا. این بار تصمیم دارم این کار رو نکنم.

بودن یا نبودن

امروز تو اخبارای ایران خبر حکم اعدام شهلا جاهد دیده میشه. خیلی سخته که به جای یکی دیگه فکر کنی که میدونه تا چند ساعت دیگه تو این دنیا نیست. تو خوندن خبری مربوط به این موضوع چند نکته ذهنم رو به خودش مشغول کرد:
یکی از خبرای مربوط به اعدام مطلبی بود تو رادیو زمانه به اسم گزارش یک اعدام از بند نسوان اوین، به نظرم خیلی سخت اومد. زنی که حتی مسلط به زبان فارسی نبوده به اعدام محکوم میشه. تو ذهنم صحبتای دوستان هموطنی که میگن تحصیل به زبان مادری تداعی شد. با خودم گفتم این زنی که در اینجا ازش صحبت شد سواد نداشت و معنی کلمه دفاع رو نمیدونست، اگه تحصیل قرار باشه به زبان مشترکی نباشه که دیگه بیسواد و باسواد نمیشناسه و از این مسائل در بدترین شرایطی مثل این مورد پیش میاد که شخص نمیتونه از خودش دفاع کنه.
یک مورد دیگه اشاره شده بود به ناصر محمد خانی، که جناب آقای محمد خانی این زن بخاطر وسوسه جنابعالی قرار است کشته شود .این مورد و همینطور مورد قبلی یا یه جورائی در اکثر موارد پای یک مرد در میان است. نمیدونم چرا ولی همش هم به خاطر میل جنسی آقایون. ممکنه یه عده بگن اون زن نیاز مردشو تامین نکرده و مرد هم به دنبال یک زن دیگه رفته. میخوام بدونم حالا نیاز جنسی همه زنها برآورده میشه؟ از دید من اینا همش توجیهاتی هستش که آقایون برای پوشوندن گناه بقیه ازش استفاده میکنن.
کامنتهای یک سری افراد در بعضی از مطالب مربوط به این اعدام اینجوری بود: خودتون رو جای خونواده مقتول بگذارید. بله سخته که اونها عزیزی رو از دست دادن و شاید خیلی هم بی دلیل. ولی آیا خون با خون شسته میشه؟ شنیدیم که میگن لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست.
مواردی که باز بهش فکر کردم این بود که خیلی سخته که بخوای حکم به کشتن یا همون اعدام کسی بدی. شواهد، اسناد، مدارک، … باز هم امکانش هست که کسی که محکوم شده گناهکار نباشه. فکر میکنم به جای اعدام حبس ابد بدون هیچ امکانی برای کاهش حکم، عادلانه تر از کشتن باشه. نمیفهمم کی به یه انسان اجازه داده که جون یک انسان دیگه رو بگیره. واقعا دیدن جون دادن یک انسان دیگه میتونه آرامش بخش باشه؟
خدایا هیچ کس رو در شرایط این چنینی قرار نده.

پس نوشت: ساعت ۵ صبح اعدام شد. محمد خانی هم رفت قطر اگه اشتباه نکنم.

آرام باش، توكل كن، تفكر كن، آستين ها را بالا بزن، آنگاه دستان خداوند را ميبيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند.

* این نوشته امروز status یکی از دوستام تو facebook بود. خیلی خیلی به دلم نشست. گشتم یه عکس هم از گوگل که باز به دلم بشینه براش پیدا کردم.

خداوندا امیدم توئی نا امیدم نکن.

این چند روز همش درگیر فکرای عجیب غریبم. کارم حسابی قاطی شده. احساس میکنم کلی زمان کم دارم. ولی جالبه از زمانی هم که دارم استفاده نمی کنم. اینجور وقتها دوست دارم فقط فیلم ببینم و برم تو عالم خیال و از عالم راست راستکی فاصله بگیرم. فیلم   RED، Ramona and Beezus، Eat Pray Love،  Double Wedding   رو دیدم. سریال Desperate House wives هم همه season هارو دیدم و الان دیگه دو هفتست که دوشنبه ها میتونم قسمت جدیدی رو که یکشنبه پخش شده نگاه کنم. سریال ایرانی هم که خوش نشین ها رو دارم میبینم. دو تا فیلم فارسی هم اومده بود اونارم دیدم، یکیش آخرین مجرد بود و یکی دیگش ناسپاس. خودم ازخودم خجالت کشیدم الان، فقط تو این یک هفته چه شاهکاری کردم. برم منتقد سینما بشم بهتر از اینه که بشینم مهندسی بخونم، خیر سرم امسال هم تصمیم دارم دفاع کنم.

فقط هیچ نفر

آخ چه حس بدی به آدم دست میده وقتی دلت می خواد با کسی حرف بزنی فقط حرف یا دلت می خواد یکی اونور خط حرف بزنه و فقط تو گوش بدی، همین !
ولی هر چی لیست طولانی اسمای مختلف موبایل رو بالا و پایین میکنی میبینی نه … !!! کسی نیست که بتونی باش فقط حرف بزنی.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.